
در ظلمت بی انتهای شب زیباییها
دلهره ی بی بند و باری در برم میگیرد
با آتشی سوزان در چشمهایم
به روی خوشبختی مینگرم
چند لحظه ترس و نیستی
وبعد
با لبهای خیس و شیرین
لبهای خشک و تشنه ام را نوازش میکند
شرم در چشمان مستش شعله میکشد
بدنم خیس عرق میشود
زندگی را لمس میکنم...
|
+| نوشته شده توسط
روزبه در دوشنبه 6 آبان1387
|